
در خياباني به نام جام جمدرست مقابل مبلـمان جم
سازماني است به نام صدا و سيما
فقط بـراي يـك سـري آدمـا
يكي از اينها هست، جناب داريوش فرضيايي
بيـن مـردم دارد اسـم و رسـم خـاصّـي
حـال بـايـد گويم داستان اين آقا
كه مهرباني اش نظير ندارد در دنيا
×××
سال يك هزار و سيصد و پنجاه و دو
كشانـدي پدر مـادر را به ورزش دو
بس كه تو بلا بودي
كمي هم ناقلا بودي
بـودي عـاشق فيـلـم هـنـدي
راج كاپور و ويجي و راجو هندي
خـواهـر خـويـش را ذلّه كـردي
بس كه فيلم هندي برايش بازي كردي
وقتـي كه شـدي بيست ساله
از اينجا به بعدش خيلي باحاله
رفتي داخل صدا و سيـما
شروع ميشود اصل ماجرا
ميكردي در راديو تقليد صـدا
گل پسر و ننه بلقيس و غلام آقا
گذشت و گذشت و گذشت
تا سال يك هزار و سيصد و هفتاد و هشت
آمدي با برنامه اي به نام تورنگ و پورنگ
وارد شـدي به دنـياي بچه هـاي قشنـگ
سه سال بعد آمدي با برنامه اي زنده
كه داشت يك دانه مسابقه
براي شركت در مسابقه
بچه ها بايد مينوشتند نامه
از آن موقع بود كه ما دست به قلم شديم
گرفتار پاكت نامه و جوهر قلم شديم
ته كشيد جيب باباي ما
بس كه فرستاديم از اين نامه ها
نه يكي نه دوتا نه سه تا
رسيد تعداد به نودتاوصدتا
چهار سال دست به قلم بودم
بدان كه خواهم بود و هستم
شب و روز نداري از دست اين نامه ها
بمیرم برایت پورنگ آقا
شخصیت ها بازی کردی در برنامه
اسم اينها عصمت خانم و ببلي و گل ايجانه
آخر دست از سر تهيه كننده برنداشتي
بس كه تو او را دوست داشتي
ميخواني براي همه شعرها
دختر و پسر و پدرومادرها
همه خشنود هستند زكار تو پورنگ
زدي به دلهاي ما رنگهاي قشنگ
زمين سبز شد و آسمان آبي
همه گويند كه پورنگ زنده باشي
منبع
http://www.arefeh154.blogfa.com/post-86.aspx














