خرمگس
از عمو پورنگ چه می دانید ؟ مخزنی پر از مطلب و عکسهای تازهداریوش فرضیایی کودک هزار چهره : من اشتباهی عمو پورنگ شده بودم
همه و همه به نحوی در حال سو استفاده از نام پورنگ برای کسب منافع مادی خودشان هستند در جایی که مثلا عمو پورنگ سایت مخصوص خود و حتی وبلاگ ویژه خود را دارد ناگهان مدیر سایت پرشین بلاگ که از زیر مجموعه شرکت آریاگستر است اعلام می کند که در تالار گفتگوی مای پردیس عموپورنگ با شماست و اکنون نزدیک به 7 ماه است که همه بچه های معصوم را سر کار گذاشته است این نکته وقتی برجسته می شود که در صفحه اول سایت پرشین بلاگ از قول بوترابی مدیر سایت طی مصاحبه ای درج شده است که : به عنوان مدیر سایت نگاهم به وبلاگ کاملا تجاری است
در چنین وضعیتی نبایستی از داریوش شصت چی ببخشید فرضیایی انتظار داشت که برای روشن شدن اذهان عمومی دست به یک اقدام اساسی بزند ؟؟او که قبلا داشتن هر گونه وبلاگی را منتفی دانسته حال چرا در این وانفسا سکوت اختیار کرده است ؟؟
عمو پورنگ 6 سال پیش تنها آمد و در اجرا موفق هم بود ولی آز و طمع او را هم دچار تکرار خودش مثل عمو قناد کرد و اکنون هر سال با کمک اشخاص دیگری سعی می کند خودش را در تلویزیون حفظ کند و در این بلبشوی نامدیریتی گروه کودک و نوجوان و در ایام عید تمام فک و فامیل اش را جلوی دوربین تلویزیون می آورد خواهرش که در بچگی همبازی او بوده است و دایم نقش های فیلمهای هندی را بازی می کرده اند امسال در این برنامه به مدد شهرت کذایی برادرش جلوی دوربین می رود و همراه خواهرش شوهر او و دخترش عسل نیز جلوی دوربین می آیند خوب هدف پر کردن انتن است و صد البته پر کردن جیب آقای کارچاق کن یعنی مسلم آقاجانزاده که از ساده دلی مدیر گروه کودک و نوجوان کمال سواستفاده را کرده است البته عمو پورنگ قبلا نیز بچه های خواهر دیگرش را هم در سایر برنامه کودک شرکت داده است .
آیا آن روز خواهد رسید که داریوش فرضیایی کودک هزار چهره اعتراف کند و بگوید : من اشتباهی عمو پورنگ شده بودم
آقای میرکیانی مدیر محترم گروه کودک و نوجوان شبکه یک آن روز دیر نیست
عمو پورنگ و استریپ تیز

یه عمره که دارم با نقاب زندگی می کنم دروغ , تملق و … خلاصه هر کاری که از دستم بربیاد انجام میدم تا موقعیت فعلی ام به خطر نیفته ……
نه … ابن طوری نمیشه آخه کیو دیدین واسه نوشتن نامه به دوستش همون اول بسم الله با این جملات شروع کنه ؟؟
سلام پس از آخرین دیدارمون تا حالا هر بار که به یادت افتادم نامه ای برایت نوشتم ولی پست نکردم امروز هم وقتی توی آینه به خودم نگاه کردم یاد تو افتادم گاهی اوقات از اینکه هنوز هم می تونم توی آینه خودم رو نبینم خوشحال می شم آخه خیلی ها از جمله خودم به آینه نگاه می کنند تا خودشون رو مرتب کنند به عبارتی خودشون رو می بینند ولی برای من پیش میاد که روزای خاصی خودم رو تو آینه نبینم یه کسی یه شخصی رو که دارم ازش فاصله می گیرم رو روبروم می بینم ….
نه .. بازم این جوری باحال نشد ..یه کم فلسفی شد دوست دارم مثل همیشه و مثل تو حرفام طوفانی و کوبنده آغاز بشه
گریه , من با گریه مانوس بودم که با تو آشنا شدم گریه هایم را به پای تو ریختم و تو محرم اسرار من شدی محرم رازهای مگو . تو شاهد غلیان احساسات ناب من بودی و در این میان آغوشت را همواره به رویم گشودی تا جایی که رفته رفته من کم آوردم رفاقت با تو دل دریایی می خواست که من نداشتم برای جبران تمام نداشته هایم حاضر به هر کاری بودم دوست نداشتم که تو را بفریبم برای همین اولین روز چنان واله و شیدای تو شدم که حاضر بودم تمام دارایی ام را یک جا به نامت کنم …
اه بازم که نشد…این جوری بوی رشوه بوی گدایی محبت و بوی بدبختی میاد …پس چطوری این نامه رو شروع کنم ؟؟
احساس خوبی دارم قلم در دست گرفته ام تا از تو بنویسم برایت غصه هایم را بگویم غصه های پنهانی قصه غصه هایی که پس از دور شدن از تو روز به روز منو پیر و پیرتر کرده اند امروز می خواهم از رفاقت بی پرده سخن بگویم رفاقتی که با جان و دل برایش دل می سوزاندم و بی ریا ابراز دوستی و محبت می کردم خدا را شاهد می گیرم که اکنون بی شائبه و با تواضع کلمات را انتخاب می کنم و به روی کاغذ می آورم بله حق با تو بود تو نفعی نداشتی و بهره ای هم از دوستی با من نبردی این من بودم که خواستم پیش تو سفره دلم را باز کنم و به قولی هر چه دارم بریزن روی دایره , تو بزرگی کردی خوب ما آدمها همه مون خوبی داریم بدی داریم آرزو و حسرت کار و کسب عشق و نفرت خوشی و ناخوشی و بعضی هامون هم نقاب داریم ….
باز رسیدم به این کلمه نقاب …همش تقصیر تویه بس که گفتی نقاب بدچیزیه آدم با نقاب رو کسی دوست نداره شاید بهش احترام بذارن و ازش بترسن و تا بتونن چاپلوسی اش رو بکنن ولی هرگز از ته دل دوستش نخواهند داشت ولی تو خلاف اینو ثابت کردی تو منو واقعا دوست داشتی مثل همین الان که میدونم سخت منو دوست داری پس بذار این جوری شروع کنم …
من کم آوردم من تازه فهمیدم . من درعالم رفاقت کم گذاشتم . من کم فروشی کردم . من دروغ گفتم . من انتظار بی جا داشتم . من منتظر یک معجزه بودم . من در باره تو اشتباه فکر می کردم. من.. من .. lمن
این طوری هم که نمیشه نامه رو شروع کرد هنوز به وسطای نامه نرسیده احساس میکنی که کشیش هستی و من اومدم پیشت اعتراف کنم خیلی دوست دارم حرفهایی بزنم که قبلا هم بهت گفته بودم ولی این بار از روی عشق و علاقه نه از سر نیرنگ و دروغ …
سلام یادته می گفتی سلام سلامتی میاره ؟ پس چرا اون چند بار که منو دیدی راهتو کج کردی ؟ آره اون روز که نذاشتی نگاهم به چشمانت چنگ بیندازه و خودشو بالا بکشه نگاهتو از من گرفتی یادته می گفتی خدا اون روز رو نیاره که از چشات بیفتم ؟ ولی خدا اون روز رو آورد احساس می کردم منو از نگاهت پرت کردی بدون اینکه رحم و شفقتی داشته باشی ..
دارم دیونه میشم کلی کاغد حروم کردم و مچاله شده به این ور و اون ور پرت می کنم خوب چیکار میشه کرد دوست دارم حالا که قلم به دست گرفته ام عینهو خودت طغیانگری کنم …
می خوام استریپ تیز کنم آره درست خوندی استریپ تیز روح من تشنه این استریپ تیز است آدما همه شون مثل همن روز اول خلقت که لباسی در کار نبوده …بوده ؟؟ روح و جسم به مانند هم عریان بوده اند اکنون من نیز می خواهم روحم را عریان از همه چیز کنم می خواهم تو این حسی که الان بهم دست داده از همه اون خاطرات گذشته دل بکنم از تمام اون رفاقت ها از تمام اون همه دروغ و نیرنگ هایی که بکار بردم تا تو را از دست ندهم .. تو را کنار خود داشته باشم الان دیگر می دانم که تو همان موقع هم هشیارتر از این حرفها بودی که با حرفهای من خام شده باشی این را احساسم می گوید ولی خب هر چی باشه تو با من رفاقت کردی رفیقه که می تونه واسه رفیقش از خودگذشتگی کنه و یا عیب رفیقشو بدونه و بی آنکه به روش بیاره درصدد رفع اون تلاش کنه همش تقصیر من بود همیشه فکر می کردم که خدا تو رو سر راهم گذاشته که نواقصم رو پوشش بده آخه تو رفاقت می کردی و
من … خواهش می کنم نذار بهش فکر کنم حتی فکر کردن به اونا هم عذابم رو تشدید می کنه آخه وقتی یادم میاد که چه بلاهایی سرت آوردم از آدم بودن خودم هم شرمم میشه اینارو می نویسم یه وقت فکر نکنی دارم دام تازه ای رو برات پهن می کنم ..نه بخدا اگر این طوری فکر کنی سخت دراشتباهی حق با تو بود من نمی توانستم تا آخر با تو باشم همان طور که با قبل از تو و بعد از تو هم
نماندم ….
نه نمی تونم نامه ای رو شروع کنم و به انتها برسونمش شاید هنوز هم فکر می کنم هرگز نتوانستم خودم رو آن طور که بودم بهت معرفی کنم
پی نوشت :
این نامه هرگز پست نشد
عمو پورنگ : مشکل دارم نمی توانم ازدواج کنم
صحبت از دنیای کودکانه و کودک درون و صداقت کودکانه قلبی مثل آینه را می طلبد که عمو پورنگ ندارد در حالی که در مصاحبه هایش ادعا می کند با کودکان خیلی صادق است او که بیش از 5 سال است جلوی دوربین نقش بازی می کند تاکنون از پاسخ به اینکه چند سالته و یا متولد چه سالی هستی مثل زنها طفره رفته است حق هم دارد چرا که حضور وی در جامعه همواره با آرایش زنانه بوده است و خانمها هم همواره از گفتن سن شون طفره می روند و یا در جواب میزان تحصیلات هنوز حرفی نزده است هیچ کس نمی داند آخرین مدرک او چیست و به نظر نمی آید که حتی دیپلم هم داشته باشد بیشتر به سیکل مردودی ها می ماند
در وبلاگ پورنگ و وبلاگ دست نوشت و وبلاگ نوستالژی تا می تواند از زوایایی پنهان زندگی خود و خاطرات خانوادگی اش سخن می گوید و بعد در مصاحبه اعلام می کند دوست ندارم کسی وارد حریم خصوصی زندگی ام شود به راستی چرا کسی از اطرافیان او وی را از این پندار اشتباه بیرون نمی آورد ؟؟چرا عمو پورنگ فکر می کند صحبت از عروسی و ازدواج وارد شدن در حریم خصوصی زندگی است ؟؟ این سخن شاید در باره یک فرد معمولی صحت داشته باشد ولی برای شخصی که از ویترین مجانی صدا و سیما و بر اثر غفلت مسولین توانسته است پول و پله ای بر هم زند که مصداق گر گدا معتبر شود .. دور از انتظار نیست .
پیش شرط عمو پورنگ همواره با مجلات زرد این بوده که حتما در باره ازدواج او سوالی مطرح شود او با خبرنگار صبح زندگی شرط کرده است که : به یک شرط باهاتون مصاحبه می کنم که در مورد ازدواج هم از من سوال بپرسید .. او با طرح این پرسش همواره قصد دارد که این شبهه را به وجود بیاورد که او می تواند ازدواج کند و نمی کند !! خنده دار است مگه نه ؟
یکی از هزاران کشته مرده عمو پورنگ !
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدورهر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
عمو پورنگ از همه ما دخترایی که وبلاگ داریم متنفره !
سلام من به تمام کسانی که عمو پورنگ رو دوست دارند سلام می کنم بابا چرا باورتون نمیشه من هم عمو پورنگ رو دوست دارم ولی مثل شما ها خوش بین نیستم چرا به دلایل زیر
آیا کسی هست این سوالات مرا جواب بدهد ؟؟؟
1- الان نزدیک 4 ماهه که اینجا افتتاح شده ولی کو ؟؟ عمو پورنگ کجاست ؟؟ چرا کسی جواب نمیده ؟؟
2- چرا عمو پورنگ و عوامل برنامه این همه شور و اشتیاق بچه ها رو نادیده می گیرند ؟؟
3- من از قدیم و با وبلاگ پورنگ http://purang.persianblog.ir با عمو پورنگ دوست بوده ام اون موقع هیچ یک از سوالات ما بی پاسخ نمی موند یا تو وبلاگ و یا از تلویریون جواب ما رو می داد الان چی ؟؟
4- یک عده که بیشترینش هم دختر هستن من از جمله خودم دنبال ارتباط با عمو پورنگیم هیچ می دونستید عمو پورنگ از همه ما دخترایی که وبلاگ داریم متنفره ؟؟ حالا نگاه نکنید به زهرا جعفرزادگان که بیچاره تا الان خودشو هلاک کرده و کلی یادداشت برای عمو گذاشته که هنوز یه جواب کوچولو هم نگرفته
5- چرا عمو پورنگ جواب خرمگس http://1purang.wordpress.com رو نمیده ؟؟
6- چرا عمو پورنگ سایت اصلی http://amoo.ir خودشو را آپدیت نمی کنه ؟؟
7-چرا عمو پورنگ وبلاگ نوستالژی http://dariyoosh.blogspot.com رو گه گاهی آپدیت میکنه ؟ ولی اینجا سر نمی زنه ؟؟
8 - چرا عمو پورنگ جواب مارمولک http://www.amooirdastnevesht.blogspot.com رو نمیده ؟؟
9 - چرا عمو پورنگ اجازه داده مسولین این سایت مای پردیس از اسمش استفاده تبلیغاتی کنه و ما بچه های بی گناه رو سر کار بگذاره ؟؟ نگید که نیستیم الان 4 ماهه که سرکاریم
10 - من نزدیک به 5 ساله که با عمو پورنگ بزرگ شده ام از طریق وبلاگ او در مسابقه اش شرکت کرده ام و از نزدیک کلی باهاش حرف زده ام من دلم درد می گیرد که الان به هنگام جستجوی اسم عمو پورنگ حتما باید وارد وبلاگ خرمگس شوم چون تا اسم او را سرچ می کنم همش وبلاگ خرمگس میاد
من از همه بچه ها می خوام کمی به خودشون بیان و همگی از مدیر این سایت بپرسیم که آیا 1200 یادداشتی که بچه ها برای شما گذاشته اند لااقل یک جواب ندارد ؟؟؟
داريوش فرضيايي : فرقي بين «عمو پورنگ» و «داريوش فرضيايي» نيست.تلویزیون یک ویترین برای کاسبی من است
در يك روز سرد برفي كه بيرون آمدن از خانه به يك كار محيرالعقول ميماند، بايد براي تهيه گزارش از پشت صحنه برنامه عموپورنگ به استوديوي پخش شبكه يك برويم.
![]() |
جامجم، انگار يك دنياي ديگر است! ارتفاع برف پشت در ورودي سازمان صدا و سيما، تقريبا دو تا سه برابر كمتر از برف داخل محوطه است. از ترس ترافيك بعد از برف و يخبندان خيابانها، دو ساعتي زودتر از موعد مقرر حاضر شدم اما فكر اينكه نكند عوامل برنامه عموپورنگ توي اين برف گير بيفتند و دير برسند، لحظهاي آرامم نميگذاشت.
روي صندليهاي راهروي استوديوي پخش شبكه اول، منتظر نشستهام. هنوز چند دقيقهاي از ساعت دوي بعدازظهر نگذشته كه صداي خنده «داريوش فرضيايي» توي راهرو ميپيچد. نه تنها دير نكرد، كه دو ساعتي هم زودتر از شروع برنامه آمد! گويا اگر سنگ هم از آسمان ببارد، جدول پخش زنده تلويزيون نبايد تغييري بكند.
توي اين فاصله (يعني قبل از اينكه عوامل برنامه تشريف بياورند) كلي با خودم تمرين كردم كه يكهو از دهانم نپرد، به آقاي فرضيايي بگويم «عموپورنگ». ولي او خود عموپورنگ است. شايد هم عموپورنگ، خود اوست و واقعا خيلي سخت است كه خارج از برنامه، او را به اسم ديگري صدا زد.
آقاي «آقاجانزاده» تهيهكننده برنامه و يك دختر بچه تپل بامزه به اسم «ثنا» همراه عموپورنگ هستند. ثنا دفعه سومي است كه ميخواهد مقابل دوربين برنامه عموپورنگ قرار بگيرد و در اين روزها كه «اميرمحمد» درگير درس و مشق و امتحاناتش است، دوباره فرصتي پيدا كرده تا خودي نشان دهد.
عموپورنگ به ثنا ميگويد: «ناناجان، چيزي نميخواهي عمو؟» و من خيالم راحت ميشود كه او راستي راستي عمو است و با وجود اختلاف سني زياد من و ثنا، اگر من هم سهوا عمو صدايش كنم، دنيا آخر نميشود!
آقاي فرضيايي و آقاي تهيهكننده براي صرف ناهار به رستوران طبقه بالا ميروند. «نانا» كه همراه دختر خالهاش آمده است، ميگويد گرسنهاش نيست و مينشيند كنار من. اما خيلي زود ميفهمم كه تعارف كرده است!
ثنا ميگفت كه از مدرسه اجازه گرفته و فقط به اندازه يك لباس عوض كردن وقت داشته و يك راست آمده است اينجا. بنابراين ناهار نخورده است. خوشبختانه دختر خالهاش پيشبيني چنين صحنهاي را كرده بود و چند تا گز با خودش داشت كه به ثنا بدهد.
«ثنا قليپور» دانشآموز كلاس سوم دبستان است ولي رفتار و طرز صحبت كردنش خيلي بيشتر از يك دختر 9 ساله نشان ميدهد. او عمو پورنگ را در سفري كه به مشهد داشته، در يك رستوران ديده بوده و در جواب سوال من كه ميپرسم: «از تو تست هم گرفتند؟» ميگويد: «فكر كنم آن روز وقتي با عمو پورنگ صحبت ميكردم، خودش تست بود!» ثنا كتابهاي زيادي خوانده و دوست دارد دامپزشك، نويسنده و بازيگر شود!
هنوز يك ساعت به شروع برنامه مانده است. عمو پورنگ ميآيد تا با ثنا تمرين كند. او تنها يك مجري نيست. شايد آماده كردن ثنا كار بازيگردان يا شخص ديگري باشد. او دختر باهوشي است، كتابهاي زيادي خوانده ولي داريوش فرضيايي واقعا انرژي زيادي را صرف ميكند تا يك وقت وسط اجراي برنامه، چيزي خراب نشود. اين هم از دردسرهاي پخش زنده است. او حتي تمام احتمالات ممكن را در تمرين لحاظ ميكند و ميگويد: «همين كارها را با اميرمحمد هم انجام ميدهم.» در حالي كه من و خيليهاي ديگر، وقتي كه توي خانه نشستهايم و داريم به آواز «در قندون، لب خندون» يا «اردك لكلك، لكلك اردك، لك اردك» گوش ميدهيم و شيرين بازيهاي اين بچهها را ميبينيم، خيال ميكنيم همه چيز بداهه است و استعداد خالص اين كودكان. در تواناييهاي اميرمحمد و ثنا و امثالهم شكي نيست ولي زحمات عمو پورنگ كه عاشقانه و از صميم قلب با آنها كار ميكند را هم نبايد نديده گرفت!
![]() |
فقط يك ربع به شروع برنامه مانده است. فرضيايي، خودش بساط گريم را بر ميدارد و ترتيب كار را ميدهد.با لباس خودش داخل استوديو ميشود و فقط با يك كلاه و يك عينك،ميشود همان عمو پورنگ دوستداشتني كوچكها و بزرگها. او حتي خرسش را هم خودش از خانه آورده است و به من ميگويد: «اين عروسك مال مامانمه! ولي چون شبيه شاسخينه، زياد نميارمش اينجا»!
چند جلسهاي است كه آقاي فرامرز (سعيد)جهانيان در نقش مربي عموپورنگ در برنامه حضور دارد و ديالوگها كمي رنگ و بوي مسائل تربيتي پيدا كرده.
آقاي جهانيان، ثنا، عمو پورنگ، آقاي تهيهكننده و يكي از دستيارانش به همراه تصويربردارها و نورپرداز، داخل استوديو ميروند. استوديوي بزرگي كه دكور قوري و فنجان برنامه عمو پورنگ، پاي ثابت آن است.
زماني كه برنامه زندهاي در حال پخش است، ما كه توي خانه نشستهايم و داريم تلويزيون ميبينيم، شايد اصلا خيال نكنيم كه حداقل دوازده، سيزده نفر هم در پشت صحنه اين برنامه نشستهاند و دارند پا به پاي مجري برنامه زحمت ميكشند و كار ميكنند.
وقتي برنامه شروع شد، بالاجبار بايد توي اتاق فرمان ميماندم. يعني كنار همانهايي كه گفتم پشت صحنهاند.
در روز چهارشنبه (12ديماه 1386) كه در جمع دوستان خوبمان در شبكه اول سيما حاضر شديم آقايان ضيايي(ناظر پخش)، عباسي (مسئول فني)، مشهدي(صدابردار و مسئول ارتباط تلفني)، بدخشان (مسئول تنظيم دوربين)، آزادي (كارگردان تلويزيوني)، رييسي (نور و تصوير)، آيتي(تصويربردار)، مهدويان (گرافيك)، اصالي(فني)، حاتمي (دستيار تهيهكننده) و خانمها زنگنه(دستيار تهيهكننده) و هامان (منشي صحنه) مشغول فعاليت بودند.
اجراي زنده تمام ميشود. داريوش فرضيايي همچنان پرانرژي است. انگار نه انگار كه يك ساعت تمام جلوي دوربين بالا و پايين پريده است! با اولين خواهش من، خرسش را برميدارد و جلوي دوربين ما ژست ميگيرد.
اميرمحمد بچه شيطوني است. البته فعلا كه درگير امتحاناتش است و سربرنامه حاضر نميشود. اما همين چند وقت پيش كه با او صحبت ميكرديم، ميگفت: «بهجاش شيطوني ميكنم،» عاشق بازيهاي رايانهاي است بهخصوص اتومبيلراني… بعضي موقعها با بچهها گل كوچيك بازي ميكند، سه ماه تابستان راحت است و به راحتي به برنامههاي تلويزيونياش ميپردازد، اما در فصل مدرسه، بايد بيشتر فعاليت نشان دهد، چرا كه هم بايد به درس و مشقش بپردازد و هم بايد براي برنامههاي تلويزيونياش وقت بگذارد… اميرمحمد براي خودش صاحبنظر است و حتي شده ك? عقايدش را در مورد بهتر شدن برنامهها به گروه ديكته ميكند.
![]() |
از بچگي عاشق ژست گرفتن مقابل دوربين بود و حالا كه براي خودش يك پا چهره تلويزيوني شده، در كوچه و خيابان، امضا هم ميدهد… هر جا كه برود بچهها دورهاش ميكنند و انتظار دارند كه او با آنان بازي كند.
عموپورنگ ميگويد: «عروسكهايي را كه بچهها براي برنامه ميفرستند، همه را نگه ميدارم، بعضي را به خانه ميبرم و در اوقات فراغت به تميز كردن آنها ميپردازم. هميشه از خدا ميخواهم كه ظرفيت محبت اين بچهها را داشته باشم…»
عمو پورنگ ميگويد: من هنوز خودم را كودك ميدانم، من هنوز خندههاي كودكانهام را فراموش نكردم و به همين خاطر است كه سختيهاي زندگي را فراموش ميكنم… روزي يك خانمي به همراه بچهاش در خيابان مرا ديد و گفت: «عمو، با ديدن برنامههاي شما تمام غم و غصهام را فراموش ميكنم»… البته بعضيها به من ميگويند كه من اين حركات بچگانه را نقش بازي ميكنم و براي جلب توجه اين كارها را ميكنم، اما بايد بگويم كه اين طور نيست… نميدانم چطور بايد بيان كنم كه هيچ كدام اين حركات نقش نيست، بلكه خود من هستم، كودك درونم است و ?داقت كودكي…
يك روز دختر خانمي از مشهد در مسابقه شركت كرد و برنده نشد… اولين بار بود كه نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و ناراحت شدم به او گفتم: «فاطمه برنده نشدي، خداحافظ» او چند ثانيهاي مكث كرد، بعد صداي نفسش درآمد، متوجه شدم كه دارد گريه ميكند.
احساس بدي به من دست داد، هميشه ميگفتم فاطمه خانم، يا خانم فلاني، اما براي اولين بار بود كه با حالت بچگانهاي گفتم: «فاطمه قربونت برم، گريه نكن»… خودم جا خوردم كه به او گفتم قربونت برم، درست مانند زماني كه با خواهرزادهام حرف ميزدم، شده بودم. در آن لحظه صادقانهترين حسم را به بچه انتقال دادم، يعني بايد چنين كاري ميكردم، دوباره به او گفتم: فاطمه دختر گلم، گريه نكن، برندهات ميكنم…
از اتاق فرمان به من گفتند، اين چه كاري است كه كردي، بچهها ياد ميگيرند، كه با گريه كردن به خواستهشان برسند، گفتم: نه اينطور نيست… براي فاطمه توضيح دادم كه برنده ميشوي. اما نه به خاطر گريه كردن، بلكه براي اينكه بداني، عمو پورنگ دوست ندارد، كسي گريه كند. پس اگر برنده نشدي، گريه نكن… از آن روز متوجه شدم كه فرقي بين «عمو پورنگ» و «داريوش فرضيايي» نيست… اين خاطره هيچگاه از يادم نميرود…
![]() |
دفتر اصلي كه نامهها و تماسهاي تلفني به آنجا ميشود در يكي از كوچههاي خيابان آفريقاي تهران است.
ساعت پخش برنامه 16 بعدازظهر است… عمو پورنگ از ساعت 14 در استوديو است اميرمحمد هم ساعت 30/14 بعدازظهر خودش را به پخش شبكه اول سيما ميرساند.
نويسنده متنها، فريبا پاك روان است كه خود معلم زبان انگليسي در مقطع راهنمايي است و شاعر هم شكوه قاسمنيا كه شاعر معروف كودكان و نوجوانان ميباشد.
طراح صحنه هم خانم عاتكه لاله است كه دكور زيبا، سليقه و هنر اوست…
آهنگسازي و تنظيم ترانهها توسط حميد صدري انجام ميگيرد.
بچهها و والدين در طي روز با شمارهاي كه در برنامه زيرنويس ميشود، تماس ميگيرند و يا نامههايي كه بچهها ارسال ميكنند، سپس به نوبت با آنان تماس گرفته ميشود تا مثلا در فلان روز بچهها آماده باشند، تا با آنان تماس تلفني برقرار شود… براي مثال در روز يكشنبه مشخص ميشود كه در روز دوشنبه مهمانان تلفني برنامه كدام يك از بچهها هستند و در طول برنامه با آنان تماس گرفته ميشود.
بودن در كنار عوامل سازنده برنامه عمو پورنگ، لحظات گرم و دلانگيزي را برايمان ساخت ولي برنامه كه تمام شد، خارج استوديو هنوز برف ميباريد و هوا سرد بود. شايد آن برف سفيد و يكدست و آن سرماي استخوانسوز هم ميخواستند خاطره خوش آن روز را برايمان پايدارتر كند. البته من كه محال است خاطره ديدار از پشت صحنه عمو پورنگ را يادم برود. باور كنيد تمام سه روزي را كه به خاطر ماندن توي برف آن روز و سرماخوردگي، مجبور شدم توي رختخواب استراحت كرده و برنامههاي تلويزيون (از جمله برنامه كودك و نمايش عمو پورنگ) را استاد كنم، فقط و فقط به خاطره آن روز ميانديشيدم!
عمو پورنگ ,کوتوله دراز قد
بازار عمو پورنگ کساد می شود
عمو پورنگ بچرخ تا بچرخیم
داریوش فرضیایی و ایدز !! آیا عمو پورنگ +HIV دارد ؟
یکی از عجیب ترین کارهای عمو پورنگ بعد از صندلی داغ همین اظهار نظر او در باره ایدز است یکی نیست به عمو پورنگ منگ بگه آخه تو اگر باغبونی باغچه خودتو بیل بزن
روی عکس کلیک کنید و با دقت بخوانید
مادر عمو پورنگ : تو باید دختر میشدی پسرم
مادر عمو پورنگ : تو باید دختر میشدی پسرم
حالا دیگه وقتی همه بروبچه های مثلا علاقمند پورنگ رو در سایت کذایی مای پردیس سرکار گذاشته اند وبلاگ نوستالژی بی اعتنا به این موضوع رفته رفته داره خیلی ادبی میشه
نوشته جدید این وبلاگ با عنوان مهمان مامان بیشتر به یک خاطره شبیه است تا داستان …
شانه به شانه او ایستاده ام الله اکبر می گوید و قامت می بندد من نیز نیت نماز ظهر را می کنم و آرام قربت الی الله می گویم سجده آخر را با الهی العفو کمی طولانی می کنم وقتی برای تشهد و سلام سر از سجده بر می دارم او همچنان در سجده است متعجب از این همه وسواس همان طور که رو به قبله نشسته ام از خدا گلایه می کنم این حسی است که هر چند وقت یک بار به من دست می دهد و بلافاصله هم از یاد می برم و زیر لب دایم ذکر می گویم
بازم تی نماز بخواندی نیشته ای کفر گی ؟؟ ویریس مرا کمک بوکون
هر کاری که بلدم انجام می دهم تا این اسرار درونم را برملا نکنم ولی این سیده خانم با تمام سادگی اش مکنونات قلبی مرا آشکارا می بیند منتظر می مانم تا نماز او هم تمام شود و تقبل الله را بگویم تا آن موقع با کمک مادرم سفره را کامل می چینم جای ماست و سیر ترشی و سبزی خوردن را روی سفره عوض می کنم و کمی هم از نان داخل سفره بر می دارم قاشق و چنگال را کنار بشقاب خالی می گذارم
خوبه خوبه تو نخوای سفره دست بزنی تو واستی دختر بووست یی
حق داشت کوچک که بودم با خواهرم فرشته تو خانه خاله بازی می کردیم من لباسهای او را می پوشیدم و بعد یک بازی دیگر دنبال هم می کردیم و من زمین می خوردم چون لباسهای فرشته برای من گشاد بود
از همان روز که پای او به خانه ما باز شد مادرم را چنان مامان صدا می کرد که احساس می کردم نکند مادرم را از من بگیرد این حس وقتی تشدید می شد که مادرم نیز متقابلا او را پسرم خطاب می کرد
می گویم : وقتی مامان داخل آشپزخانه است صدایی را نمی شنود
تولد یک طرفدار منگل عموپورنگ مثل خودش

امروز تولد(28/8/1372) یک دختر خل و چل که از شانس خوبش و بابای پولدارش تو مدرسه تیزهوشان اصفهان درس می خونه اصلا قرار نیست که من در باره اش چیزی بگم که دوستان اش و خودش و عمو پورنگ از دستم ناراحت بشن همه مطالبی رو که در پایین می خوانید نوشته خود زهرا تو فضای اینترنت است خودتون قضاوت کنید البته یک نسخه کپی هم قراره برای مامان و بابای این دختر خل و چل بفرستم تا اونا هم بدونند که چه دختر اعجوبه ای دارند
دوستان مدرسه ای او برای عمو پورنگ می نویسند
کاش میدونستی زهرا(جعفرزادگان) چقدر حالش بده….فقط کاش میدونستی….
اون امروز امتحان داشت…اما دیروز یا داشت دنی=بال تو میگذشت یا داشت گریه میکرد…هیچی درس نخوند….خوب میدونی که زهرا تو مدرسه تیزهوشان درس میخونه….حالا تو این مدرسه امتحان داشته باشی هیچی نخونده باشی….
چی میشه…؟؟؟؟!!!عمو واقعا داره داغون میشه یه فکری به حالش بکن…..
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط ساناز مختاری
سلام عموپورنگ خسته نباشید….
ببخشید خیلی وقت بود نیودم اما هر روز خبرهاشو تو مدرسه از زهرا(جعفرزادگان) میشنیدم…اخه اون خیلی میاد میبینین کهاینکه میگم خیلی میاد نشون دهنده علاقش هست چون واقعا میگم زهرا اصلا ادمی نیست که وقتشو غیر درس به چیز دیگه ای مشغول کنه…وقتی میبینم اینقدر به شماوسایتو هرچیزی که مربوط بهتونه اینقدر اهمیت میده واینقدر درارتباطه واقعا میفهمم که جدی جدی دوستتون داره…اما کاش اون شب به زهرا گفته بودید میایین اصفهان…خدا میدونه وقتی فهمیده بود چیکار میکرد…اگه صدای گریشو میشنیدی قول میدم گریتون میگرفت…اخه اون وساناز واقعا خیلی دوندگی کردن شمابیاین اصفهان اما نتونستن بعد که فهمید اومدید…الهی هیچ وقت نفهمید که چه حالی داشت…
تازه یه چیزهایی رو زهرا بهتون نگفته…مثلا اینکه احتمالا بچه ها شمارو تو میدان امام دیده بودن یااینکه با راننده اژانسی که بعداز شما پریناز یکی از دوستهای مارو سوار کرده شما کجاها رفتید چیا خریدید کی دنبالتون بودهو….زهرا این چندروزه همش خبرهای حضورشمارو دراصفهان میشنوه وداره از درون میسوزه چون واقعاپیداست یه سوال پس شما خودتون کجایید؟پست زهرارو خوندید
[۱۳۸۶ دهم آبان] - توسط ندا ساوج

زهرا در معرفی خود و خانواده اش این چنین می گوید :
من زهرا جعفرزادگان یکی از پروپاقرص ترین طرفداران عموپورنگ هستم وعموپورنگ رو خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دوست دارم .
من به عنوان طرفدار ودوستدار همیشگی وابدی عمو پورنگ تا همیشه برای اون فعالیت میکنم و بدون هیچ ادعایی میگم:دوستت دارم عموپورنگ مهربونم.
باارزوی موفقیت وسربلندی برای تمام مردم ایران بخصوص عمو پورنگ گلم وطرفدارهاش
اینم ادرس وبلاگ منه که فقط برای عموپورنگ فعالیت میکنه:
http://zahra1372dariush1352.blogfa.com درباره من:مجرد هستم تاهل:
۱۳۷۲ بيست و هشتم آبان متولد:
انگلیسی، فارسی زبان: اسلام دین: گرم و زودجوش، زیرک و باهوش، شوخ و بامزه، منظم و قانونمدار، اهل دوستی خلق و خو: با والدین زندگی: متنفرم سیگار: ایران کشور: اصفهان شهر:
دیدن برنامه عموپورنگ،شنا،بسکتبال،بیلیارد ورزش:
وبلاگ نویسی برای عموپورنگ،ایمیل دادن به عموپورنگ،دیدن برنامه عمو پورنگ،ضبط کردن برنامه عموپورنگ وهرکاری که مربوط به عموپورنگ باشه… فعالیت:
مدرسه ام دیرشد،اردک ولک لک،دل ودل ودل ردیف کن،الو الو عمو سلام،لب خندون… کتاب:
اهنگ های عموپورنگ…. موسیقی: فیلمهای عموپورنگ فیلم: قرمه سبزی(برای اینکه عمودوست داره) غذا:
0311 ???????? تلفن:
0913–???? ????? ??? موبایل:
اصفهان
بگو خونه همون زهرایی که عموپورنگ تموم زندگیشه همه خونشو بلدن…میدونی کجاست؟؟؟خونش همونجاست که عمو پورنگ توشه….میدونی عموپورنگ کجاست؟؟
اره درسته عموپورنگ برای همیشه توقلب زهراست.. آدرس:
جعفرزادگان برای…….
دوشنبه 3 ارديبهشت1386 ساعت: 18:39
سلام
ببین نمیخوام ازخودم تعریف کنم امامحض اطلاع شما میگم خانواده من توی اصفهان معروفن اگه بیای توی اصفهان و فقط فامیل منو بگی همه ادرس بهت میدن خانواده من جزو پولدارکله گنده های اصفهانن من نوه ی دوتا زرگر معروف اصفهانم پدرم هم زرگره هم استاد دانشگاه هم رئیس کل اداره (نمیگم چون بابام خوشش نمیاد)استان اصفهانه اگه بیای دم بازار زرگرها وفامیل منو بگی همه میشناسن بهت قول میدم هیچ بچه ای به سن من این امکاناتی که من دارمو نداره من هیچ وقت هیچ عقده ای نداشتم تک فرزند خانواده هستم وهمیشه هرچی میگم بالافاصله بعدش انجام میشه لوسم خیلی لوسم البته ازنوع خوبش قربونم بری الهی محض اطلاع اصفهانی ها به بافرهنگی توی تموم ایران شهرت دارن .بیچاره دلم برات میسوزه اخه برای تو موز یه میوه ی خیلی عالیه درصورتی که توی خونه ما موز خریده میشه اما میگنده میریزیم میره اگه فکرمیکنی اصفهانیها توی پول خرج کردن کم کاری میکنن باید بدونی که خیلی ازدنیا عقبی لااقل توی خانواده ما که اصلا اینجوری نیست من مامانم دست به سیاه سفید نمیزنه تموم کاراشو خدمت کار میکنه اگه بدونی من ساعتی چقدر پول معلم خصوصی میدم چشمات1000برابر میشه معلم نه برای اینکه فکرکنی ……..نه بازم محض اطلاع من توی مدرسه تیزهوشان درس میخونم وبرای ما معلم یه چیزعادیه مطمئن باش توبه عمرت جاهایی که من رفتم نمیری تو میتونی فکر کنی من تاحالا چندتا مسافرت خارج کشور داشتم؟اگه بیای تو اتاق من متوجه میشی من چی میگم البته فکرنکنم باورت بشه این اتاق مال بچه13سالس خونه هایکه من توش زندگی میکنم رو توبه عمرت ندیدی چه اونایی که توی ایرانه چه اوناییکه خارج کشور ه برات متاسفم چون حرفات نشون میده که بی فرهنگی کاملانشون میده چون مشخصه که چقدرازدنیاعقبی اخی بیچاره .دلم برات میسوزه که اینقدر فکرت عقبه متاسفم خیلی زیاد برات متاسفم البته من نظراتتو پاک میکنم میتونی دوباره بنویسی ولی خب دوباره پاک میشه
اخی گناه دای دلم برات میسوزه
نویسنده: زهرا جعفرزادگان برای…….
سه شنبه 4 ارديبهشت1386 ساعت: 17:7
اگه هنوز مغزت کارمیکنه حرفای بچه هارو بخون اخه خنگ خدا توبه عمرت مدرسه تیزهوشانو ندیدی که بدونی برو پرس وجو کن تاادرس علامه حلی رو بهت بدن بعدازشون بپرس تابهت بگن محیط این مدارس چه جوریه اخه منگل خر اگه داداش تو فیلسوفه پس اسم فیلسوف واقعی رو چی باید گذاشت؟محض اطلاع تا چندوقت دیگه نخبگان کشوری رو توی تلویزیون معرفی میکنن نمیدونم دقیقا کی اما میدونم توی سمیناری که چندوقت پیش بود معرفی شدن که من جزوشون بودم اگه فهمیدم کی میذاره حتما میگم تاببینی ووقتی اسم منو جزو نخبگان کشوری میگن چشمات دربیاد
قربونم بری الهی من بهت گفتم که منظورم غیر از اینکه جواب تورو بدم چیزدیگه ای نبود اگه بود زودتر هم بلد بودم بگم اون حرفها فقط جواب توبوددرمورد خدا باید بدونی که من اینقدر به خداایمان دارم که نیازی به چرت وپرت های کسی مثل توندارم اتفاقا کارایی که من توی این دنیا انجام دادم به کمکم میاد خوبم میاد چون همیشه کارای خوب کردم من نه به مال دنیا دلبستگی دارم ونه به خاطرش به خودم مغرورم این چیزها گذراست اونی که میمونه خاطره ادمهاست من برای اونایی که لیاقت دارن وادم هستن خاطره ی خوبی به یاد میذارم اما توچی همه بهت فحش میدن اخی بیچاره اخه بدبخت اگه من احمق بودم که میشدم مثل تو پس اینکه من مثل تونیستم نشون میده اتفاقا خیلی هم عاقلم اخه اونایی که توی جک میگن اصفهانی ها موزخوردن همونایی هستن که توی جک به پیغمبرهم توهین میکنن مثل تووامثال تو اره جون ننت تو تیزهوشی اگه جرات داری اسمتو بگو تاظرف 3سوت بگم توی کدوم مدرسه تیزهوشان درس میخونی اخه منگل جون تواگه تیزهوش بودی که میدونستی توی مدرسه تیزهوشان همه معلم خصوصی دارن معلومه که خارج نرفتی من اینقدر رفتم که همشو نمی تونم برات بگم چون اصلانمیتونی بفهمی اما بهترین خاطره ای که ازسفرهای خارجم دارم زیارت خانه ی خدابود حیف که تودرکشو نداری برات بگم اخه اصلا نمیشه گفت بایدخودت ببینی که اونم محاله نه بچه جون مامان من ازدواج نکرده خدمت کاربگیره عرف خانواده ماهمبینه بله اگه خونتون کوچیک باشه اونوقت باید مامانت همه کارارو بکنه اما توی خونه ماکه وقتی یه طرفش وای میسی دیوار اون طرفش پیدانیست نمیشه اخی بیچاره پس توهم جزو کافرهایی همونایی که اروزی مرگ بقیه رو میکنن ببخشید اینو میگم اما چیکارکنم که لیاقتت همینه بچه جون از دعای گربه کوره تاق……پایین نمیادتک بچم تاچشمت دربیاد من یه اتاق عروسک دارم اما ازبچگیم باهیچ کدومشون بازی نکردم چون هیچ وقت ازعروسک خوشم نمیومد نظراتتو پاک نمیکنم تاهمه بخونن وابروی نداشتت جلوی همه بره وچهره واقعیت نشون داده بشه بیچاره برات متاسفم چون توهیچی نیستی هیچی اگه بودی خدا شفات میداد اما خداهم محلت نمیذاره برات متاسفم درضمن جمله برات متاسفم رو واکس نزن بچه ات افغانی درمیاد

در جایی هم نسبت به وبلاگ خرمگس اظهار لطف می کند و می گوید :
سلاااااااااااااااااااام عمویییییییییییییی
هییییییییییی اومدم چون فردا تعطیله
واییییییییی عمو این خرمگس داره زور میزنه لج منو دربیاره اما دارم لجشو در میارم…
ای حال میکنم ….
من حالی از این بگیرم…..راستی اون نظر خصوصیمو راجع بهش خوندی؟من مطمئنم…راستی چرا لینک این تالارو از تو سایتت برداشتی؟
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم عمووووووجووووووووووووونم
راستی شهادت امام جعفرصادق(ع)رو هم تسلیت میگم….
[۱۳۸۶ چهاردهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
عمو چرا نمیای…شماکه گفتید اینجا جواب ماهارو میدید پس کو…چرا اینجا خبری از عمو نیست…عمو اگه نیای یواش یواش بعضی ها شک میکنن اینجا مال خودته…ببین من مطمئنم که اینجا مال خودته چون عمو مسلم بهم گفتن اما من یا امثال من که نمیتونیم جلوی شایعات رو بگیریم…عمو رفتی ببینی خرمگس …دوباره چه مسخره بازی جدیدی راه انداخته....خب چرا اینجا یا دستنوشتو اپ نمیکنی؟؟؟
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
عمو دارم از زور عصبانیت دیوونه میشم.درجه حرارتم زده بالا…
عمو چرا جلوی این خرمگس خر رو نمیگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نتونستم جلوی خودمو بگیرم بر خلاف میلم جوابشو دادم.
اشغال عوضییییییییییییییییییییییییییییییییمیخوام خفش کنم
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
اعتماد به خدا،بهای هر چیز گرانبها ونردبان رسیدن به چیز بلندی است….
همیشه به خدا اعتماد داشته باش
دوستت دارم خیلی زیاد؛به چشمهاتم خیلی میاد
[۱۳۸۶ چهاردهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان

سلاااااااااااااااااااام عمویییییییییییییی
هییییییییییی اومدم چون فردا تعطیله
واییییییییی عمو این خرمگس داره زور میزنه لج منو دربیاره اما دارم لجشو در میارم…
ای حال میکنم ….
من حالی از این بگیرم…..راستی اون نظر خصوصیمو راجع بهش خوندی؟من مطمئنم…راستی چرا لینک این تالارو از تو سایتت برداشتی؟
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم عمووووووجووووووووووووونم
راستی شهادت امام جعفرصادق(ع)رو هم تسلیت میگم….
[۱۳۸۶ چهاردهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عمویی….من فردا پدری از این ندا در بیارم…ندا اگه هنوزهستی فردا بدنتو چرب کن چون کتکی بهت میزنم که نفهمی چه جوری خوردی
در مورد اردو راست میگه امروز اردو بودیم اره خیلی خوش گذشت اما زنبور منو نیش زدجون خودم راست میگه دستم شده قد دماغ پروردهوای عمو الهی هیچ وقت نیشت نزنن مردمراجع به اون شبم…کاملا اتفاقی گروه فیتیله که اومده بودن اصفهانو دیدیم…منم که طبق معمول بحثو کشیدم طرف شما…وای عمو اگه بدونی…دیگه حرفهای ندا که قشنگ لو داده که من ….ولی به نظر خودم کارم خوب بود چون اگه ادعام میشه طرفدارم باید ثابت کنم….اما خدا وکیلی ندا راست میگه همشون تو کف حرفهام موندن ….کاملا فلسفی ومحترمانه متقائدشون کردم اشتباه میکن….عمو فردا امتحان زیست دارم برام دعا کن…
من نمیفهمم ما وقتی بریم دبیرستان چی میخونیم…اه حوصله درس ندارم…..
عمویی رو اون حرفهایی که زدم دقت کردی؟امیدوارم متوجه شده باشی که من قصد بدی نداشتم…من نمیدونم چرا هروقت من میام تو شبکه وتلفنمون اشغال میشه صاف ندا زنگ میزنه میفته پشت خط میبینه جواب نمیدم مفهمه تو شبکم اونم میاد هی گند میزنهدوستت دارم
[۱۳۸۶ سيزدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموپورنگ مهربونم
خوبید چطورید؟
واییییییییییییییی عمو خیلی کار جالبی کردید…
خیلی دوستتون دارم عموجونم خیلی
عموی قشنگم یه خواهش داشتم میشه امروز تو برنامه یا تو دستنوشت یا هرجایی که خودتون میدونید در باره تالار بیشتر توضیح بدید
میخوام بدونم مثلا شما خودتون اینجارو میخونید؟
یا شما خودتونم اینجا اپ میذارید؟اپ که نه منظورم اینه بحث مطرح میکنید خودتون شخصا؟
خب عموجونم دیگه برم…
خیلی دوستت دارم خیلی گلی خیلی….
[۱۳۸۶ سي مهر] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموجونم
فکرکنم همزمان ان لاینیم نه؟
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموجوووووووووووووووووووجونم
چطور هستی خوب هستی در سلامتی کامل به سر میبری هب
واییییییییییییی عمودارم میترکم
از چی؟؟؟هیییییییییییی منم شدم جزو دوستهاتون…
عموامروز قران داشتیم .پارسال که شمامکه بودید دبیر قران ودینی ما خانم ها اطرج ومیرجانی هم باشما مکه بودن.همونهاکه تومسجدشیعه ها ازتون فیلم گرفتن و بعد خانم اطرج بهتون گفته یه پیام واسه فائزه دخترش بدید وبعداقای عشاقی هم باشما دست و رو بوسی کرده(نمیدونم درست نوشتم یانه)بعد من پارسال تا حالا گیر دادم که این فیلم رو برای من بیارید اما نمیاورد حالا امروز تو کلاس بحثش شد وتازه فهمید که من ازحد معمولی بیشتر شما رو دوست دارم .بچه هام تعریف کردن که اره زهرا خیلی عموپورنگو دوست دارهو….خلاصه گفت برام فیلمشو میاره…
واااااااااااااااااااااااای عمو دارم بال درمیارم.هروقت اورد میریزم رو کامپیوتر وازش عکس میگیرم ومیذارم تو وبلاگم بعدبهتون میگم بیایید ببینید.
عمو اینقدر ذوووووووووووووووووق کردم نگوووووووووووووو
عموی گلم بیشتر ازتموم کهکشانها دوستت دارمممممممممممممممممم
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
از زندگی لذت ببر زیرا اخر جاده زندگی تابلویی است که روی ان نوشته:دور زدن ممنوع
[۱۳۸۶ دوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
زندگی شهد گلی است؛زنبور زمان میمکدش؛انچه میماندعسل خاطره هاست.
[۱۳۸۶ دوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموی خوشگل وناز ومهربون وعزیزم
چطوری خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟به قول شنبه خوبی چطوری درسلامتی کامل به سر میبری هب؟واییییییییییییییییی عمو برنامت امروز مثل همیشه خیلی خیلی خیلی خوشگل بود.دست گلت دردنکنه عموجونم.
عمو قرار بود یه کارایی بکنی پس چی شد ما منتظریما…
مثلا دستنوشت اپ بشه یا جواب ماهارو بدی منظورم تو اینترنته یا اصلا چرا خودت اینجارو اپ نمیکنی؟؟؟؟
عموی عزیزم خیلی گلی خیلی مهربونی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم
عموپورنگ عزیزما منتظر حضور سبزتون بین خودمون هستیم ….
با اومدنتون هم مارو ازدلتنگی دربیارید هم خوشحالمون کنید
یه پارازیت بندازم
عمو دیدی سپاهان مساوی کرد وحالا بخاطر برد قبلش الوحده رو حالشو گرفت اگه بدونی بعدش تو اصفهان چه خبرشد
اینو هیچ وقت فراموش نکن:
بیشتر از تموم افریده های خدا؛به اندازه تموم ستاره های اسمون؛به اندازه تمام سیارات….دوستت دارم….باورکن..
[۱۳۸۶ دوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموی خوشگل خودم خوبید؟
عمو جونم می شه در مورد تالار گفتگو بیشتر توضیح بدید
عمویی دوستت داریم،عمو جونم مواظب خودتون باشید
اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند…
بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند
آغاز
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
عمو اپ کن…………بگو که به یادمونی………..بگو……….خواهش میکنم….
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
عمو چرا نمیای…شماکه گفتید اینجا جواب ماهارو میدید پس کو…چرا اینجا خبری از عمو نیست…عمو اگه نیای یواش یواش بعضی ها شک میکنن اینجا مال خودته…ببین من مطمئنم که اینجا مال خودته چون عمو مسلم بهم گفتن اما من یا امثال من که نمیتونیم جلوی شایعات رو بگیریم…عمو رفتی ببینی خرمگس …دوباره چه مسخره بازی جدیدی راه انداخته….خب چرا اینجا یا دستنوشتو اپ نمیکنی؟؟؟
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
وای الهی بمیرم….بابا چرا….ای خدا…ببخشیدیادم رفت سلام کنم…اخه…
برای همه کسایی که وبلاگ عارفه رو دیدن…این ماجراها مال خیلی وقت پیشه دیگه تموم شده چرا این حرفهای بیخودی رو دوباره پیش میکشید…ستاره خانم شیوا جون وهمه کسایی که وب عارفه رو خوندید این ماجرا تموم شده است خواهش میکنم بس کنیدبرید دعا کنید عمو بیاد فعلا که اصلا ما حضور عمورو ندیدیم برید دعاکنید بیاد اینقدرم اعصاب خودتونووعمورو بااین حرفهای بیخودی خورد نکنیدبابا به خدا سحر راست میگه…چرا به فکر این نیستید که عمو چرا نمیاد؟؟؟بس کنید خواهش میکنم بس کنید…ماجرای عمووعارفه مال یکسال پیشه نه حالا…بسه خواهش میکنم بسه….
خدایا ….
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموجونم خوبی
عمو نمیدونم اومدی نظرات بچه هارو در رابطه بااون پست بخونی یانه ونمیدونم اون پیام خصوصی من خوندی یانه اما اگه نخوندی بیا بخون…
اگه بیای خودت میبینی که اکثرا دارن ازت درخواست میکنن که به پیشنهاد ما عمل کنی…
[۱۳۸۶ چهارم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
مراقب افکار باش ، اونا به گفتار تبدیل می شن. مراقب گفتار باش ، اونا به کردار تبدیل می شن. مراقب کردار باش ، اونا به عادت تبدیل می شن. مراقب عادت باش ، اونا به شخصیت تبدیل می شن. مراقب شخصیت باش ، اونا به سرنوشت تبدیل می شن. سرنوشت هم قابل تغییر نیست!!
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموی خوشگل ونازم
خیلی میام نه….حالا عمو میگه مگه تو کار وزندگی نداری هی میای تو اینترنتچرا عمو به خدا از وقتی شما تالارو افتتاح کردید مجبورم هی بیام تو شبکه یعنی دلم نمیاد نیام تاب نمیاره اما عوضش مجبورم تقریبا همش تا نزدیکهای صبح درس بخونم…
یه نصیحت…هر کسیو دوست داری نذار بیاد مدرسه تیزهوشان…
یادمه خودمو کشتم تیزهوشان قبول شم اما حالا دارم بیچاره میشم….
واقعا به امیر تبریک بگو تیزهوشان نرفت چون مثل ما بد بخت نشد…
البته بگما منم خیلی تند رفتم خداییش خیلیم بد نیست یعنی اصلا بدنیست فقط باید خیلی درس بخونی…اگه بد بود که نمیموندم خب میومدم بیرون
یه چیز دیگه؛عمو بچه ها اون پست منو خوندن وباهاش موافقن نظر تو چیه؟
به خدا پیشنهاد خوبیه ها…روش فکر کن..
خب خیلی حرف زدم برم…گرچه فکر کنم دوباره زود زود بیام…
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموییییییییییییی شیما راست میگه چرا نمی اپید؟؟؟
دلم نمیاد برم بیرون ۲دقیقه یه بار میام سلام میکنم
[۱۳۸۶ سوم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
عمو اقای اقاجانزاده راست گفت واقعا اقاجون سلیمون اومداصفهان اماتونه….
سلام عمو…الان جیغ میزنممممم عمو من از وقتی از مدرسه اومدم یعنی ساعت3تاهمین یه ذره وقت پیش تو اینترنت بودم.ساناز هرچی زنگ زده بود پشت خطی افتاده بود.همین جور که پا کامپیوتر بودم صدای اقاجون سلیمونو میشنیدم اماچون خیلی واقعا بهش علاقه دارم(خدایامنوبخاطر این دروغی که گفتم ببخش!)اصلا نرفتم ببینم .همین که دیسی شدم ساناززنگ زد.گفت کجایی دوساعته دارم زنگ میزنم؟گفتم توشبکه مگه چیه؟گفت گوش بده خبر دارم داغ داغ..گفتم چی؟
گفت اقاجانزاده بهت راست گفته که اقاجون سلیمون میاد اصفهان.باورم نشد …اخه من فکر کردم میخواد من رو اذیت کنه یعنی بخاطر اینکه میدونه من خوشم نمیاد میگه که…اما گفت نه صبح مجری افتتاحیه هم اقاجون سلیمون بوده.
مراسم افتتاحیه تو سینما سپاهان بوده ومجریشم …اقای جمال حاتمی هم اومده.
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
عمو دارم از زور عصبانیت دیوونه میشم.درجه حرارتم زده بالا…
عمو چرا جلوی این خرمگس خر رو نمیگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نتونستم جلوی خودمو بگیرم بر خلاف میلم جوابشو دادم.
اشغال عوضییییییییییییییییییییییییییییییییمیخوام خفش کنم
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
انسان ها لحظه به لحظه از زندگی شان را به دنبال خوشبختی هستند غافل از اینکه خوشبختی همین لحظه هایی است که میگذرد!!!
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموخوشگل وناز ومهربونم:
چطوری هستی خوب هستی در سلامتی کامل به سر میبری هووو؟!!
من تازه فهمیدم هب نیست هووخب دیگه چه خبر؟من که خبر خوبی ندارم اخه امروز صبح ساعت۱۰افتتاحیه بود.حالا میگی من از کجا اینا رو میدونم
عمو خوب میدونی که من وساناز(ساناز مختاری)دوستیم .عرض شود که ساناز خبرنگار باشگاه خبرنگارانه و برای همین من از اون میپرسم ودرنتیجه هی میام میگمراستی رفتم همین الان جواب این پسره دنی که ین پایینه رو دادم.خب عموجونم برم دیگه خیلی دووووووووووووووووستت دارم
فعلا بای بای
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
راستی عمو چند شب پیش تو جشن روز ملی پاراالمپیک خیلی ناز شده بودی…
چه جالب یه هوویی یادم اومد قبلا اصلا هواسم نبود.هم اونجا خوشگل بودی هم تو جشنی که بخاطر همکاری با طرح همیار پلیس ازت تقدیر کردن .
یه دفعه با صدای داد بابام برق از سرم پرید….یه هو داد زد زهرا بدوووووووووووو عمو پورنگ….قلبم ریخت تو پاچم دویدم پای تلویزیون اقای اقاجانزاده داشت از سن میرفت پایین بعدشم تو اومدی بالا..عزیزم خیلی خوشگل شده بودی خیلیعمو این کت سفیدت خیلی بهت میاد چرا سر برنامه نمیپوشی؟
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عمویی خوبی
عمو دارم خفه میشممممممممممممممم.اخه مارو چون گروه تئاتریم از طرف مدرسه میبرن جشنواره اونوقت مجریش کیه….اون گروه مسخره وخنک وبی مزه…
عمو چرا عمو چرا …اخه چرا ما اینقدر بد بختیم؟؟؟
عمو تو باید میومدی نه اونهاااااااااااااااااا.به خدا من وساناز خیلی دوندگی کردیم با همه بحث کشیدیم با هرکیکه فکرشو بکنی….اما…
عمو شیوا راست میگه اونها اصلا نمیتونن ببین ن تو چقدر خوشگلییییییییییییی
عمو من از فیتیله خوشم نمیادددددددددددددددددددددددد
من تورو میخوااااااااااااااااااااااااامعمو اخه چرا نمیای؟؟؟؟
حتما بعدشم این مردک دراز میاد برامون بالا پاین میپرهاه دارم دیوونه میشمعصر تا حالا۳بار اتوبوس پیک شادی از جلو خونمون رد شده.اخه خونه ما دنبال رود خونه است.همون جا که ۳سال پیش هتلت بود هتل ملل یادته؟خونه ما تقریبا همسایه هتل ملله اولین خونه از سمت چپ…
عمو چرا نمیایییییییییییییییییییییییییییییییییییپیشی بیا منو بخور
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
راستی پا کامپیوتر بودم دیدم یه صدا از تو خیابون میاد…دلم میخواست بزنم زیر گریهمیدونی چی بود؟اتوبوس پیک شادی بود….داشت تبلیغ جشنواره بین المللی ئاتر رو میکرد.عموچرا……..به خدا من وساناز(ساناز مختاری) خیلی سعی کردیم اقای عریضی مدیر اجرایی جشنواره رو راضی کنیم که تو به جای اون گروه مسخره فیتیله بیای اما نتونستیمصبحم تو سرویس که بودم داشت باهاش مصاحبه میکرد تو رادیو دلم میخواست خفش کنمعمو اخه چرا….تو باید میومدی نه اونها….تازه این یارو مسخرهه هم هست همین عمو خوشرنگ هستا که ادم وقتی میبینتش این شکلی میشهببخشید غیبت کردم .
اما خداوکیلی خیلی زور گفت خیلی…تو باید میومدی جای تو بود نه کس دیگه
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
واه واه ….
عمو این دختره…مبینانصیری از کرج چقدر……….بودخیلیم دلش بخواد.عموجونم تو بهترنی هیچ اشکالیم نداری اینا همش چرتوپرته…مسخره…..به عموی من میگه خیلی بدی…
عموجونم خیلی خوب جوابشو دادی .خوشحالم که درک اینو داری که نباید تو افریده های خدا دست برد بعدشم خداهرکیو یه جور افریده عمو خیلیم خوشگله
بعدشم اینا که عمل زیبایی میکنن خیلی مسخره میشن به قول بابام رفتن دماغهاشونو خراطی کردنعموی گلم توخیلیم نازی خیلی خوشگلی مگه عنوان وبلاگ منو ندیدی؟عموپورنگ خوشگل ما بچه ها.
دوستت دارم عموجونم خیلییییییییییییییییییییییییییی
[۱۳۸۶ پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عمو…عمو دیگه نمیخوام زنده باشم میفهمی؟؟؟میخوام بمیرم…دیگه هیچی برام مهم نیست…..تو اومدی اصفهان اما من حالا میفهمم؟؟؟؟تو دیشب تو اصفهان بودی من امروز ظهر میفهمم…فرض کن……
عمو دیگه دلم نمیخواد زنده باشم…..نمیخوام اصلا این زندگیو نمیخوام….
اول لااقل دلم خوش بود خب عمو نیومده دیگه…اما حالا میبینم اومده ومن نفهمیدم..عمو من وکسایی که تواصفهانیم مگه چه گناهی کردیمممممممم
خب چرا یه کلمه یه خبر نمیدی؟؟؟چرا اقای تهیه کننده به من نگفت میای؟؟
عموبه خدا از بس گریه کردم گلو درد گرفتم…دارم دیوونه میشم دارم دق میکنم دیگه از زندگی سیر شدم میفهمیییییییییییییییییییییییییییییییییییی
عمو اگه بچه ها بفهمن تو دیشب تو اصفهان توی هتل ….بودی…قول میدم اکثرشون حالشون یه چیزی تو مایه های من میشهاخه چرااااااااااااااااااااا
خدایا اخه چرا ما اینقدر بد بختیییییییییییییم؟؟عمو تورو جون زهرا بگو اون سوالی که امروز ازت پرسیدم جوابش چی میشه؟؟؟تورو جون من یه خبری به من بدههههههه.خواهش میکنم. عموووووووووووو.کاش میفهمیدی چه حالی دارم….
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
عمو اینو یکی از بچه ها تو وبلاگم برام نوشته بود…عمو پس تو قرار بوده شنبه اپ کنی …پس منتظر چی هستی چرا اپ نمیکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
موفقیت مانند دوچرخه ای است که اگر پانزنی می افتی
موفق باشی عموی گل ومهربون وناز وعزیزم
[۱۳۸۶ هفتم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
ساناز میگفت وفتی دیدمش چشمهام 8تاشد.اخه مثل من فکر میکرده اقای حاتمی یه سنی ازش گذشته ولی دیده نه بابا خیلیم جوونه…
بعدرفتن (همونطورکه گفتم سانازخبرنگاره)بااقاجون سلیمون مصاحبه کردن گفته متولد 51هه(ای ذوق کردم!)بعدم گفته که 24ساعت پیش بهش گفتن بیاد اصفهان.فکر کنم برای همین بوده که اقای اقاجانزاده به من گفت شاید بفرسیمش…گروه فیتیله هم هستن.حالام دارن میرن برای گزارش تصویری هتل اسپادانا که محل اقامت همه هنرمندانه.عمودارم دق میکنم….چرا اخه چرا….بعد زنگ زدیم هتل اسپادانا فهمیدم که اقای اقاجانزاده نیومده..اگه اومده بود من حتما من میرفتم پیشش اما نیومده..
فردا ساعت4ونیم و6ربع کم از ماهواره اخباراصفهانو ببین.گروه سانازوایناگزارش گرفتن.
بعدیه خبر خوبم گفت :به احتمال95%جشنواره فیلم دوباره اصفهانه.یعنی تومیای.
هووووراااااااااااما چرا نیومدی…هرچی ببخشیدا امامجری بیخودی وبی مزه وخنکه(عموخوشرنگ، گروه فیتیله،اقاجون سلیمون)اومدن اصفهان اونوقت تونیومدی………اخه چرا؟؟؟؟؟؟
[۱۳۸۶ ششم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
وای عمو اگه بدونی چی شده…..گفتم چرا بد قول شدی و….
عمو یه گله…نباید…الان بخاطر سهل انگاری یا بهتره بگم شیطونی همکارهای شمامن …عمو واقعا جلوشونو بگیرید…اینجا نمیگم چون فکر میکنم بین همه درزپیدا نکنهبهتره اما خودتون بدونید چون واقعا اگه یه دختر دیگه جای من بود ومامان باباش بهش اعتماد نداشتند خیلی توی خانوادش مشکل براش پیش میومد واز اون بدتر اینکه کارهای من الان توی ذهن شما مثل یه علامت سوال مونده…
عمو واقعا کار همکارهاتون زشت بود…من نفهمیدم واعتماد کردم چون فکر کردم واقعا…اما بعددیدم…عمو از همکارای شما بعید بود…حتما نظر خصوصی منو بخونید…اگه این چندروز هصدای منو میشنیدید میفهمیدید که من چی کشیدم…وقتی به شیوا زنگ زدم ازصدام خشکش زد…راستی عمو ۵شنبه بازم محل اقامتت هتل اسمانه؟اخه پریشب ضیافتتون تو هتل عالی قاپو بوده و شام وبقیه کارها تو هتل اسمان….فردا هم همینجوره یانه؟منتظر من باشید فردا (البته اگه شما بیایید که که به احتمال زیاد میاین )منو میبینید.ان شاالله.تاکید میکنم حتما نظر خصوصی رو بخونید چون اگه هر پدرمادری جای پدرمادر من بود….حتما بخونید…ببخشید خیلی حوصله ندارم
[۱۳۸۶ نهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام مدیر سایت شمارتون رو میخوام کارتون دارم
[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط رونی رونی
[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط لیلا حسینی
مواظب باشید میان ارزوهای خود حقیقت را گم نکنید….
همواره به یاد داشته باشید با اشک حقیقت را نمیتوان شست….
سلام…دوباره سلام….عمو همونطور که گفتم من نرفتم اختتامیه چون فهمیدم تو نیستی اما ساناز زنگ زد از اونجا…صدای اقاجون سلیمون داشت میومد…
ساناز گفت شعرهاتونو گذاشتن….اما چه فایده شعری که خوانندش نباشه به چه درد میخورهاما جالبه همه جا حضور داری خودتم نباشی اثارت هست….خودت نبودی ولی شعرهاتو گذاشتن….
نشون دهنده اینه که بی شک بهترین عموی دنیایییییییییییییی
[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عمو خوبی
عمووووووو دیدی گفتم یه محدودیت برای عضویت تو سایت بزار؟؟؟؟؟؟؟
عمو خرمگس توی این تالار عضوه اما با چه اسمی نمیدونم….اون پست من هست که برای مدیر سایت نوشتما اونو برداشته کپی گرفته وبا یه عالمه مطلب دیگه گذاشته تو وبلاگش بعد هم برای من نظر داده گفته اگه بخوای نویسنده خرمگس بشی بهت پسورد ویوزرنیم میدممنم رفتم حسابی جوابشو دادم.دهن پرکن…دلم میخواد خفش کنمممممممممممم
عمو یه کاری بکن دیگه….راستی دیدم ندا هم بالاخره دست از خرخونیش برداشته اومده…از حرفایی که نوشته خندم گرفت…اما خداوکیلی اینوکه گفته چون وقتمو برای شما صرف میکنم نشون دهنده علاقمه رو همه بهم میگن…بابام میگه تو اینقدر که به عموپورنگ میرسی به من نمیرسیالبته شوخی میکنه ها میخواد سربه سرم بذاره…راستی فکرکنم نمیای امروز یعنی مطمئنم برای همین نرفتم اختتامیه…لحظه شماری میکنم برای ۸روز دیگه….
اره راست میگه بچه ها تو میدان امام دیده بودنتون تو هتل اسمان درحال شام تو هتل عالی قاپو برای ضیافت وخبرهاش از گز خریدن وکجا رفتنو باکی رفتنو خلاصه…
بی خیال…دوستت دارم فعلا بای با
[۱۳۸۶ دهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموجون .سلام مدیر سایت مهربون عمو
لطفا پست من که سخنی با شما مدیر سایت محترم هست رو بخونید..
بچه ها هم با نظرم موافق هستن ….منتظرم…
التماس دعا…
[۱۳۸۶ نهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عمویی…خوبی….
عمو دیروز زنگ زدم اقای طاهری پرسیدم عمو کی میاد اصفهان گفت شنبه زنگ بزن تا بهت بگم….عمو مامان بابای من جمعه میرن مشهد منم مجبورم برم خونه خالم …هیییییییییی اخه چرا….اگه بابام بود خیلی خوب میشد…من بابامو میخوام..
حالا صاف وقتی تو میای بابای من نیستش….
[۱۳۸۶ پانزدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عمویی خوبی؟؟عمو الان جیغ میزنماخه این چه وقتیه که برای بازی فوتبال گذاشتنخب الان دقیقا ساعت ۴ سپاهان با ژاپن بازی داره…خب من هم میخوام شمارو ببینم هم بازی رو
اه ….باباواینا رفتن وزشگاه منم میخوام برم…اما بابام نذاشت تیریپ پسرونه بزنم برمگفت بزرگ شدی نمیشهاگه میرفتم برنامتونومیذاشتم ضبط بعد میومدم میدیددم حالام میذارم ضبط بعد میبینم کامل….البته تصویر کوچولو شمارو میذارم کنار صفحه تا نیستید شبکه۳رو میبینم وقتی میای میام شبکه۱ شبکه۳رو میذارم کوچولو اون گوشهعمو دعا کن ببره ….وای اگ ببره…چی میشهتازه من فردا امتحان دینی هم دارم جغرافی هم میپرسه زبانم یه عالمه کار دارم یعنی نمیدونم تا کی باید بیخوابی بکشم…
خیلییییییییییییییییییییییی دوستت دارم عموی مهربونم
فعلا بای بای عموگلییییییییییییی
از طرف علیرضا جعفرزادگان برای بهترین عموی دنیا:
سلام عموپورنگ خوبی؟من علیرضا پسرخاله وپسرعموی زهرا هستم.۷سالمه…
شمارو خیلی دوست دارمتا حالا دوبار باهاتون صحبت کردم یادتونه؟
عمو کی میایی دوباره میدون امام؟تورو خدادوباره بیا اخه اون دفعه زهرا اومد ولی من رو نبردعموپورنگ مهربونم من خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد شمارو دوست دارم مثل زهرا….
زهرا یک هفته میادخونه ما مهمونی دعاکنید کلمونو نخوره ازبس عموپورنگ عموپورنگ میکنهحرف اخر:بازم میگم دوستت دارم عموجون
[۱۳۸۶ هجدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عمویی…دوباره اومدم….خودمم ها دوستام نیستن….
تازه اومدم….از فرودگاه…عمو نخندیا اما دلم تنگ شده….اینقدر گریه کردم که تموم کت بابام خیس شدهنوزم دم دم گریمهمه نگام میکردن اما نمیتونستم جلو خودمو بگیرم…نگی لوسما اما من بابامو خیلی دوست دارم…همه بچه ننه ان من بچه بابا…خیلی زور میگه یه هفته بابامو نبینم خیلیییییی
بعداینقدر تو ماشین عموم مسخره بازی انداخت که اخرش خندیدم اما نمیدونم چرا بغض دارم…عمو من بابامو میخواااااااااااااااااام
مامانیم هستم ولی نه اینقدرحالام اومدیم خونه چون یادمون رفت دزدگیررو بزنیم اومدیم فقط دزدگیربزنیم اما من کشوندمشون تو…اومدم یه باردیگه هم بیام پیشت بعد برمعلیرضاهم نشسته پهلوم سلام میرسونه
پیام بعدی رو میدم علیرضا خودش براتون بنویسه
دوستت دارم عموجونم….فراموشم نکنیا…
دلم برات اندازه سوراخ جوراب پای مورچه میشههم برای تو هم برای مامان باباماین هفته هرروز امتحان دارم برام دعا کن عموجونمدوستت دارم عموجونم
[۱۳۸۶ هجدهم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
سلام عموجونم خوبی؟عمویی اومدم بگم یک هفته خدافظ….مامان بابام فردا ساعت ۴پرواز دارن ودارن میرن مسافرت…مشهد…میرن دعاتون کنن…درنتیجه منم میرم خونه خالم.اونجا هم بخاطرعلیرضا که ازدرسهاش عقب نیفته اینترنت رو جمع کردناما نداساوج وساناز مختاری ونیلوفررضایی یاهمون نیلوپر شناسه وپسورد من رو دارن درنتیجه میان ازقول من مینویسن اما من خودم نیستم…مگه اینکه یه سری بیام خونمون …اگه خودم خواستم ان شم اولش مینویسم خودزهرا هستم.نگی فراموشت کردما به خدا کانکت نمیشم وگرنه…اما دنبالتون هستم وان شاالله اگر بیایید اصفهان حتمامنو میبینید.
عموپورنگ مهربونم به اندازه تموم ستاره های اسمون دوستت دارم
امیدوارم همیشه گل لبخند مهمون لبهای خوشگلت باشه ودلت بی غم وغصه…خب من رفع زحمت میکنم دیگه…
یادت نره دوستت دارم
خداوندا عطایم فرما ارامشی تا بپذیرم انچه را که نمی توانم تغییر دهم؛شهامتی تا تغییر دهم انچه را که می توانم ودانشی که بدانم تفاوت ان دو را
[۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
دوباره سلام….راجع به اون مطلبی که قرار بود تو بیایی اصفهان….زنگ زدم اقای طاهری گفت هنوز مشخص نیست بعد گفت ۵شنبه زنگ بزن تا بهت بگم دیروز من یادم رفت زنگ بزنم امروزم زشته چون جمعه است برای همین فردا یاپس فردا میزنماما فهمیدم که من اشتباه فهمیده بودم یعنی تا اخر هفته ای که گذشت تو باید اعلام امادگی میکردی که اصلا میایی یانه اما خود موعدی که قراره بیایی ۱۰-۲۰ روز دیگه استوقتی فهمیدم چشمهام۸تاشد
اخه من اینقدر اینجا حرف زدم بعد یه هواما خوشحالم شدم چون حالا وقتی میایی بابامم هستاما اگه بدونی چیکارا که نکرده بودم اخه فکر میکردم شما میایی برای همین حدودا ۱۰-۱۵ دست لباس برداشتم بردم خونه خالم.کادو خریدم ویه عالمه کار دیگه…بعد یه هو دیدم ضایع شدم
خب همین دیگه تموم شدخب خودت چطوری؟
من برم حموم واماده بشم چون خیلی کار داریم که تاقبل اومدن مامان بابام باید بکنمپس من رفتم….اما عموجونم اینو هیچ وقت فراموش نکن که بیشتر از همه دنیا دوستت دارممممممممممممممممممم
[۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
به نام خدای مهربونیها به نام خدای زیابیی ها…سلام عموجونم…یه سلام قشنگتر از فصل ریزش برگها…گرمتر از شوفاژ مهربونتر از گل وبهتر از هرچی که فکشو بکنی…یه سلام با نهایت دلتنگی اما خوشحالی…یه سلام به عمویی که بهتر از اون وجود نداره….خوبی عموی خوشگلمممممممممم؟وای اگه بدونی چقدر دلم برات تنگولیده بود!!!ّّ هم برای تو هم برای بچه ها وازهمه بیشتر برای مامان بابام
اما امروز همشونو میبینم.پس هووووووووووورااااا.خوبی؟؟چه خبر؟میبینم که هنوزم نیومدی…درضمن یه منگلم به جمع منگلهای این تالار اضافه شده به نام…ولش کن بچه ها خوب حالشو گرفتن منم رفتم همراهیشون کردم…ببین تورو خدا یه هفته نبودما چقدر اتفاق افتاده ومن بی خبردوستهامم مثل خودم گرفتار بودن حسابی برای همین اونهام نتونستن بیان اما حالا اومدم بگم عمویی خیلی گلی خیلی دوستت دارم باووووووووووووررررررررررررررر کنیه خبرهایی هم من دارم که حالا میگم اما تو نظر بعدی..فعلا
[۱۳۸۶ بيست و پنجم آبان] – توسط زهرا جعفرزادگان
|
|||||||||||||
|
|
|||||||||||||
|
|||||||||||||
|
|
|||||||||||||
|
|||||||||||||
|
|
عموپورنگ دلقکی که باورش شده هنرمند است
زیر سایه سنگین نگاه دیگران کنار قبر مرحوم نوذری نشسته بودم تکه سنگ کوچکی را که در دست داشتم آرام آرام بر روی سنگه نیشته مرحوم می زدم و زیر لب قرآن می خواندم او هم چنین می کرد مردم همچنان روی سنگ نبشته ها راه می رفتند و و به دنبال هنرمند محبوب خود بودند سنگ نبشته متفاوت فردین هوادار بیشتری داشت نگاهم را از جمعیت گرفتم و به او نگاه کردم در خلسه ای توصیف ناشدنی فرو رفته بود.
پرسیدم : من هم بمیرم اینجا دفنم می کنند ؟؟
گفت : اینجا قطعه هنرمندان است ندیدم که لبهایش تکان بخورد
پرسیدم : مگر من نیستم ؟؟
نگاهش سنگین تر از تمام نگاه هایی بود که به من می انداختند
گفت: آدم مشهور و آدم محبوب با آدم هنرمند زمین تا آسمان فرق می کند
احساسات ناب بچه ها بازیچه عموپورنگ شده است .چرا؟

از همان روز اول که عموپورنگ از طریق برنامه افتتاح سایت عمو را اعلام کرد می شد قاطعانه گفت که بزرگترین اشتباه کاری اش را انجام داده است که در این میان از ناآگاهی تهیه کننده هم نمی توان گذشت عمو پورنگ تا قبل از آن در وبلاگ خودش پورنگ مطلب می نوشت و با بچه ها و طرفدارانش در ارتباط بود به نوعی می خواست همه بچه ها سرگرم باشند و صد البته به خاطر پز اجتماعی سایت عمو را راه اندازی کرد همزمان با راه اندازی سایت عمو با نامه پراکنی به مدیریت پرشین بلاگ از همه وبلاگ ها دوری جست و فقط از سایت عمو دفاع کرد در حالی که همزمان و حتی قبل از آن تالار داریوش فرضیایی و تالار عموپورنگ و پورنگ بلاگ اسپات در اینترنت فعالیت داشتند و علی رغم اینکه در پرشین بلاگ عموپورنگ با آن جمله معروف این وبلاگ برای همیشه بسته شد در قسمت کامنت دونی می شد نظر داد .
در حالی که سایت عمو از تبلیغات تلویزیونی بهره مند بود ولی دست اندرکاران سایت هنوز از فعالیت تعداد محدودی از گروه ها در تالارها و وبلاگها احساس خطر می کردند و برای برطرف شدن این واهمه به هنگامی که عمو پورنگ با هزینه گروه کودک در سفر حج به سر می برد وبلاگ دست نوشت را راه اندازی کردند که عمو پس از بازگشت در آن مطلب می نوشت وبلاگ دست نوشت نمونه یک وبلاگ درب و داغان بود قول هایی در وبلاگ داده شد که هیچ کدام عملی نشد آپدیت های نامنظم و گاه تعطیلی موقت در یک سال گذشته آبروی نداشته اینترنتی عمو پورنگ را به خطر انداخت غلطهای تایپی و نگارشی بی شمار در این وبلاگ همه و همه دست به دست هم دادند تا ثابت شود کسانی که دور و بر داریوش فرضیایی را گرفته اند از کمترین بهره هوشی برخوردارند برای نمونه استفاده از عکس بی ریخت داریوش فرضیایی در قسمت بالایی وبلاگ دست نوشت جز بی مبالاتی چیز دیگری نیست البته این انتخاب نادرست مفهوم کاملا درستی را از نحوه نگرش عموپورنگ و عوامل سایت ارائه می دهد نگاه از بالا به پایین که در این سایت و وبلاگ تاکنون وجود داشته است از مسخره آمیز ترین کارها می توان به نوشتن مدیر سایت به جای عمو پورنگ بوده است که خود نمونه بارز بازی با احساسات ناب کودکان و نوجوانان است در این نگرش غلط است که مدیر سایت بی اطلاع از فضای مجازی دست به کار احمقانه می زند و برای کامنت گذاشتن مخاطبین ساعت محدودی را اعلام میکند گویی ایشان در یک اداره و یا سازمان با یک عده ارباب رجوع روبروست و بروبچه های طرفدار در همان ساعات اعلام شده کامنت بگذارند
نوشته های وبلاگ دست نوشت عینا در یک وبلاگ دیگر با عنوان مارمولکی به نام عمو پورنگ بازنویسی شده و نویسنده نامعلوم این وبلاگ با استفاده از عنصر طنز و زیاده روی در آن کار را به هزل و هجو و توهین و تخریب شخصیتی عمو پورنگ و داریوش فرضیایی می کشاند این کار آنقدر ادامه پیدا می کند که در کمال تعجب می بینیم وبلاگ دست نوشت همزمان با وبلاگ مارمولکی به نام عمو پورنگ آپدیت می شود
از آنجایی که نیاز به جایی یرای جمع آوری مطالب در باره عمو پورنگ احساس میشد وبلاگ خرمگس پا به عرصه وجود می گذارد و متاسفانه با وجود پر بار بودن از سوی عوامل آشنا و دوست تحریم شده و فورا فیلتر می شود در حالی که وبلاگ مارمولکی به نام عمو پورنگ از بدترین حرفها و تهمتها استفاده می کند و یا وبلاگ نوستالژی که از خصوصی ترین خاطرات داریوش فرضیایی می نویسد هنوز فیلتر نشده است تمام این عوامل این شک را به یقین نزدیک می کند که دست هایی در کار است که ارتباط نزدیکی با خود داریوش فرضیایی دارد
سایت عمو که تا چند وقت پیش تبلیغاتی از سایت پرشین بلاگ را در صفحه اول داشت که حکایت از عوض شدن دامنه COM به دامنه IR می داد که ناگهان و درست در جای همین تبلیغ تبلیغ تالار سایت عمو را در مای پردیس می داد این تبلیغ برای سایت مای پردیس حکایت از نفوذ آقای بوترابی مدیر شرکت آریا گستر که پرشین بلاگ و مای پردیس هم از زیر مجموعه های شرکت ایشان است دارد
سایت مای پردیس که پس از انتشار نسخه نهایی سایت کلوب در حال فراموش شدن بود و کاهش آمارهای بازدید از این سایت مسولین شرکت آریاگستر را بر آن داشت تا از محبوبیت سایت عمو در نزد کودکان نهایت سواستفاده را نماید چرا که نباید فراموش کرد سال گذشته سایت پرشین بلاگ بدون کار کارشناسی و تحقیقات در انتشار نامه عموپورنگ و تبری جستن داریوش فرضیایی از وبلاگ پورنگ نقش مهمی داشت و تا چندین هفته این نامه را در صفحه اول سایت خود قرار داده بود
اکنون همه همه می دانند که تالار گفتگوعموپورنگ در مای پردیس اصلا متعلق به عموپورنگ نیست چرا که ایشان سال گذشته گفته اند که فقط به سایت عمو مراجعه کنید لطفا این نامه عمو پورنگ را دوباره بخوانید
سوای این مطالب سوالاتی مطرح می شود که برای خیلی از بچه های طرفدار عمو پورنگ هم پیش آمده است و تاکنون بی جواب مانده است
1_ عموپورنگ چرا وبلاگ پورنگ را در پرشین بلاگ راه اندازی کرد ؟ چرا آن را تعطیل کرد ؟ و چرا آن را انکار می کند ؟؟ و چرا علی رغم همه این حرفها این وبلاگ هنوز وجود دارد ؟ و کامنتهایش آپدیت می شود ؟؟
2_ چرا علی رغم درخواست تمای بچه های طرفدار چرا عمو تاکنون در باره وبلاگ نوستالزی حرفی نزده است ؟ آیا این انتظار بی مورد است که از مدیر سایت بخواهیم با همان روش تبلیغ برای مای پردیس از وبلاگ نوستالژی هم پرده برداری کند ؟؟
3_ دلیل مخالفتهای عمو با وبلاگ خرمگس چیست ؟ و چرا به هیچ یک از مطالب آن جواب نداده است ؟؟( حالا منطقی اش پیشکش )
4_ عمو چرا وبلاگ دست نوشت را آپدیت نمی کند ؟آیا عمو نمی توانست در همین وبلاگ همه بچه ها را دور خودش جمع کند ؟؟
5_عمو چرا فقط به تلفن و اس ام اس کسانی جواب می دهد که ثروت مند هستند نمونه اش همین زهرا جعفرزادگان که به زودی مطلب جالبی در اینجا از او خواهید خواند
6- تاریخ افتتاح این تالار هم مورد سوال است دقیقا سال گذشته هم در این تاریخ تالاری ایجاد شده بود که بعدا توسط داریوش فرضیایی حذف شد و حتی تمام اعضای تالار سال قبل می توانند به یاد بیاورند که یادداشت واحدی از داریوش فرضیایی دریافت کرده بودند مبنی بر اینکه به علت بی کفایتی مدیریت مای پردیس قصد کوچ به سایت کلوب را دارند و حتی این آدرس در سایت کلوب هنوز فعال است
7 – چرا اکثر خاطراتی که در وبلاگ دست نوشت از قول عمو پورنگ نوشته شده است دو هفته و یه سه هفته قبل در وبلاگ نوستالژی منتشر شده بود ؟؟
8_نوشته های وبلاگ دست نوشت و حتی خاطرات صوتی عمو پورنگ در صفحه اول سایت عمو همگی دال بر خاطره بازی او دارند ( اگر نوشته های وبلاگ نوستالژی را هم قاطی این مسئله نکنیم ) پس چرا داریوش فرضیایی اینگونه با خاطرات ما بچه ها بازی می کند ؟ همه روزی بزرگ می شویم و دیگر از آن حس و هوای پورنگی دوستی بیرون می آییم پس چرا نباید خاطرات خوبی را با خود حمل کنیم ؟؟ سال گذشته عارفه موذنی در وبلاگش می نویسد خود عمو تلفنی با من حرف زد و گفت : برو از طرف من در تالار بنویس که دلم خیلی گرفته است و بعد از یک ماه آن را تکذیب می کند و دوباره امسال در مای پردیس تالار ایجاد می کند و این بار زهرا جعفرزادگان پیشرو است که به همگان بقبولاند که تالار گفتگو برای عمو پورنگ است
9- و سوال آخر و کلیدی اینکه داریوش فرضیایی و با عمو پورنگ چه ریگی به کفش دارند که تاکنون از جواب مستقیم به این سوالات طفره رفته است ؟؟












خلاصه تاحالا اینجوری نرفته بودم سرکار














